close
تبلیغات در اینترنت
شبگرد تنها
عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر
نویسنده:
تاریخ: سه شنبه 16 خرداد 1396
بازدید: 4

 اگه دو نفر لب پرتگاه باشند و  فقط بتونی یکیشون 

 

نجات بدی اونی که دوستش داری  نجات میدی یا

 

اونی  که دوستت داره؟؟؟؟

نویسنده:
تاریخ: سه شنبه 16 خرداد 1396
بازدید: 1

روزی مرد کوری

 

 روی پله های ساختمانی

 

نشسته و کلاه و تابلویی را در

 

کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو

 

 نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.

 

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی

 

 به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند

 

سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد

 

تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی

 

 آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را

 

 ترک کرد.عصر آنروز روزنامه نگار

 

 به آن محل برگشت و متوجه شد

 

که کلاه مرد کور پر از سکه

 

و اسکناس شده است.

 

مرد کور از صدای

 

 قدمهای او، 

 

خبرنگار

 

 را

 

 شناخت و

 

 خواست اگر او

 

 همان کسی است که آن تابلو

 

 را نوشته بگوید، که بر روی آن چه

 

 نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز

 

 خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل

 

 دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود

 

 ادامه داد.مرد کور هیچوقت ندانست

 

که او چه نوشته است، ولی

 

 روی تابلوی او

 

 نوشته شده

 

 بود:

 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

               

نویسنده:
تاریخ: سه شنبه 16 خرداد 1396
بازدید: 1

شراب خواستم... گفت : " ممنوع است "

 

آغوش خواستم... گفت : " ممنوع است"

 

بوسه خواستم... گفت : " ممنوع است "

 

نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است "

 

نفس خواستم... گفت : "ممنوع است "

 

هه

 

حـــــــــــــــــــــــالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه

 

با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد

 

و با هر چـــه بوســـــــه ، سنــــــــگ ســــــــرد مـــــــــــزارم را

 

و چه ناسزاوارعکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند

 

و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد

 

نویسنده:
تاریخ: سه شنبه 16 خرداد 1396
بازدید: 1

چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این قلبی را که شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره

های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگر یک

قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده.قلبی که یک عالمه درد

دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.

از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.

نمی توانستم از او که مدتها همدلم و همزبانم بود جدا شوم ، اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این

بازی عشق بود.یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم.تو که میخواستی روزی رهایم

کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز کردی!

مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود!گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته

دل دوست داشت.اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمانم چشمانم دوباره ابری شده و در قحطی

اشک دوباره میخواهد ببارد!اما من مینویسم.مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.کاش می

دانستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به

خواب عاشقی می رفتم.نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ، برای

تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ، همه به

من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات

روانی شده است.این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.این روزها خیلی احساس تنهایی

میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.خیلی دلم

میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم.دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب

شکسته ام را میسوزاند.

و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .

نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.

هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.

بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.

انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ، دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.

خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی.




نویسنده:
تاریخ: سه شنبه 16 خرداد 1396
بازدید: 1

* تا حالا دقت کردین چرا با موسیقی سنتی نمیشه رقصید؟

 

* تا حالا دقت کردین چرا بچه ها همه خانوما رو خاله خودش میدونه ؟

* تا حالا دقت کردین چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

* تا حالا دقت کردین همیشه وقتی حوله رو تو حموم میخوای برداری یکی از لباسات میفته رو زمین خیس میشه ؟!

 

* تا حالا دقت کردین چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

 

* تا حالا دقت کردین چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

* تا حالا دقت کردین چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟

* تا حالا دقت کردین چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟

* تا حالا دقت کردین چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟

* تا حالا دقت کردین چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

نویسنده:
تاریخ: سه شنبه 16 خرداد 1396
بازدید: 1

حـــکایـت زنـــدگی مـا شـده مــثـل دکــمـه ی پـــیـراهـن

اولــی را کـه اشــتـبـاه بـــسـتی ،

تــا آخـــرش اشـــتـبـاه مـــی روی !

بــــدبـخـتـی ایــن است کـه :

زمــانی بـه اشـــتـبـاهـت پـــی می بـری

کـه رســیـده ای بـه آخــــرشـــ...

نویسنده:
تاریخ: سه شنبه 16 خرداد 1396
بازدید: 1

تــو کیستی که مــن اینگونه بی تــو بی تابم

شــب از هجــوم خیـــالت، نمـــی برد خـــوابم 

تـــو کیستی که مـــن از هر مــوج تبسم تـــو

بـــه ســـان قـــایق ســرگشته، روی گردابــم

چـــــه آرزوی محالیســت زیـــــستن بـــا تــــو

مـــرا همیـــن بگذارند: یـــک سخـــن بـــا تــو ...