close
تبلیغات در اینترنت
روزی مرد کوری.....
عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر
نویسنده:
تاریخ: سه شنبه 16 خرداد 1396
بازدید: 0

روزی مرد کوری

 

 روی پله های ساختمانی

 

نشسته و کلاه و تابلویی را در

 

کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو

 

 نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.

 

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی

 

 به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند

 

سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد

 

تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی

 

 آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را

 

 ترک کرد.عصر آنروز روزنامه نگار

 

 به آن محل برگشت و متوجه شد

 

که کلاه مرد کور پر از سکه

 

و اسکناس شده است.

 

مرد کور از صدای

 

 قدمهای او، 

 

خبرنگار

 

 را

 

 شناخت و

 

 خواست اگر او

 

 همان کسی است که آن تابلو

 

 را نوشته بگوید، که بر روی آن چه

 

 نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز

 

 خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل

 

 دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود

 

 ادامه داد.مرد کور هیچوقت ندانست

 

که او چه نوشته است، ولی

 

 روی تابلوی او

 

 نوشته شده

 

 بود:

 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

               

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی